تبلیغات
برای روز تازه , اجازه بی اجازه - مرد خسته

مرد خسته

جمعه 12 اسفند 1390 10:52 ق.ظ

نویسنده : علی معارفی
ارسال شده در: دل نوشته ،

مرد از شهرش و آدم ها خسته بود , به اطراف نگریست , دور تا دور شهرش را کوه گرفته بود , پیش خود تصمیم گرفت برود و با تمام وجود سر کوهها داد بزند تا خالی شود از تمام دردها و غصه هایش.

وقتی به بالای کوه رسید شروع کرد به داد زدن و خواست به کوه بد و بیراه بگوید , تا زبانش را گشود و با تمام وجود داد زد ( تو ), پژواک صدایش هم با تمام وجود پاسخ گفت ( تو ).

مرد ساکت شد , در حالی که با خود می اندیشید از کوه به سوی شهر خاکستری اش راه افتاد و به این میاندیشید : آری او خود دلیل مشکلانش بود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 12 اسفند 1390 11:03 ق.ظ